أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )
67
كليات قانون ابن سينا ( فارسى )
فصل سىام در تشريح عضل اصابع رجل اما عضلات محركه مر اصابع رجل را قوابض مىباشند و غير قوابض نيز مىباشند اما آنچه قوابض باشند در ان عضلات بسيار بود بعضى از ان كبيره مىباشند و عظيمه و منشأ آن از راس قصبه وحشيه بود و منحدر مىشود بطريق امتداد بدان قصبه و ارسال مىكند وترى را كه منقسم مىشود به دو وتر يكى از ان مفصل مىشود بوسطى و ديگرى ببنصر از براى قبض هر دو و عضلى ديگرى بود اصغر از اول و منشأ او از خلف ساق بود از موضعى كه اسفل راس الساق بود و چون ارسال وتر مىكند آن وتر منقسم مىشود به دو وتر كه قبض مىكند و سبابه را بعد از ان منشعب مىشود و هر كدام آن دو قسم از وتر عضله ثانيه و وتر عضله اولى وترى ديگر منشعب مىشود ازو عضلى ديگر و با او يك وتر مىشوند كه مائل مىشود بجانب ابهام و قدم را و ابهام را قبض مىكند و عضلى ديگر باشد ثالثه كه منشأ آن از وحشى از دو طرف قصبهء انسى بود و منحدر مىشود ميان دو قصبه و ارسال مىكند جزئى را از براى قبض و جزئى ديگر مائل بكعب يعنى مفصل اول از ابهام پس اين مذكورات عضله محركه مر اصابع را آنچنان عضلاتىاند كه موضوعاند بر ساق خلف ساق اما آنچه موضوع بود در كف پا بعضى از آنها ده عضله بودهاند كه مشرحين از اول آن را يافتهاند و بعد از ان فراموش كردهاند الّا جالينوس كه مىگويند كه آنها متصلاند باصابع خمس از براى خمس مر اصبعى دو عضل يكى از جانب راست و ديگرى از جانب چپ و حركت ايشان از براى قبض بود اگر تنها حركت كنند و دو عضله ديگر بود كه خاصية الابهام بابهام و خنصر بود از براى قبض و اين عضله باشد متمازجه تا اگر بعضى را از اصابع آفتى برسد بسبب آن از آفت فعل باقيها ضعيف نهشود پس بسبب آنچه به او محضوض بود و بدين سبب متشكل نمىشود قبض بعضى از اصابع قدم خاصة دون بعضى و از جمله عضلات اصابع پنج عضله باشد كه موضوع باشد بر بالاى قدم كه ازشان او آن بود كه ميل كند بجانب وحشى و پنج عضله ديگر كه موضوع بود در زير قدم كه هركدام از آنها به زير قدم مىرسند بجانب اصبعى بانچه در محاذى او بود از جانب انسى پس ميل مىدهد قدم را به حركت بجانب انس و اين پنج عضله با آنها كه مخصوص مىباشند بابهام و خفض بر قياس از هفت عضله كه در راحة بودند و كذلك و همچنين بود آن ده عضله اولى پس جميع عضلات بدنى پانصد و بيست و نه عضله باشند - جمله سوم از تعليم پنجم در عصب و در ان شش فصل بود فصل اول از جمله سوم از تعليم پنجم در كلام كلى در اعصاب خاصه بدانكه قائد عصب در بدن بعضى خاصه بود و بالذات و بعضى بالعرض آنچه بالذات بود آن باشد كه مقيد بود اعضا را قوت حس و حركت از دماغ و نخاع و آنچه بالعرض بود بعضى از ان تشديد لحم بود و تقويت بدن و از جمله منافع ذاتى اشعار است آنچه عارض مىشود بدن را از آفات مر اعضاى عدمية الحس را مثل كبد و طحال و ريه كه اين اعضا اگرچه فاقد الحس باشند اما جارى شده است بر ايشان از لفافه عصبى و پوشيده شده است ايشان را غشاى عصبى پس گاهى كه ورم كند آن عضو يا تمدد كند بسبب ريحى و متاذى شود بان عصب الثقل و ورم و تمدد بريح و تفريق بجانب لفافه و بجانب اصل آن لفافه پس عارض مىشود از ثقل اورام انجذاب و از ريح تمدد پس احساس به آن وجع و ورم در تفرق كند و اعصاب را مبدئى باشد بر وجهى كه معلوم باشد و آن مبدأ دماغ بود و منتهاى هم باشد كه آن منتها پوست باشد و جلد مخالطه شده است بليفى دقيق كه منبت شده است در ان اعصاب از اعصابى كه مجاور بود مر او را و بودن دماغ مبدأ حس و حركت بر دو وجه باشد يكى آنكه مبدائيت ايشان بذاته باشد و آن در بعضى بود دوم آنكه مبدائيت بواسطه نخاع بود نخاعى كه سائل است از دو اعصابى كه منبعث مىشود و متفرع از دماغ استفاده حس و حركت ازو نمىكند عضوى مگر دماغ و اجزاى سر و احشاى باطنه و اما باقى اعضا مستفيد مىشوند از اعصاب نخاعى و دليل گفته است جالينوس بر عنايت عظمى كه مخصوص مىباشد بانچه نازل مىشود از دماغ بجانب احشاى از اعصاب كه صانع تعالى احتياط كرده در وقايه آن احتياطى كه در هيچ قسم ديگر از اعصاب نكرده بود و آن چنان بود كه چون اعصاب از مبدأ خود دور شود واجب بود كه جزئى بر ان پيچيده شود تا موجب زيادتى وثاقت آن شود پس تغشى كردند عصب را كه بجرمى متوسط بود ميان عصب و غضروف در قوام و مشاكل بود به چيزى كه حادث مىشود در جرم عصب التوا و اين در سه موضع بود يكى نزد حنجره دوم نزد اضلاع سوم وقتى كه تجاوز كند از